همه چیز داره
عشق را تن پوش جانم می کنی
چتری از گل سایبانم می کنی
ای صدای عشق در جان و تنم
آن سکوت ساده و تنها منم
من پر از اندوه چشمان تو ام
آشنایی دل پریشان تو ام
آتش عشق تو در جان منست
عاشقی معنای ایمان منست
کی به آرامی صدایم می کنی
از غم دوری رهایم می کنی
ای که در عشق و صداقت نوبری
کی مرا با خود از اینجا می بری؟

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
تا ابد دوستت دارم
عکس های عاشقانه ای که بی نظیر هستند.
روی ادامه مطلب کلیک کنید.منتظر غکس های بدی باشید.
نــم نمــك بــاران عشـقــي در گــرفـت
اشك چشمي رفت و خشكيدن گرفت
قـصـــههــاي ابـــر تـيـــره شــد عــيــان
در نـــفـــوذ ســـرد بـــــاران در خـــــزان
چـشــمهـــاي آســمــان پــر آب شـــد
بــر ضـمـيــر پـــاك قـطــره خـيــره شـــد
يـــك پـــرنـــده عــاجـــز از پــرواز مــانــد
ذهـن در رســوايـي ايـن لحـظــه مــاند
امشب آهسته بيرون ميآيم زخانه
زير باران قدم ميزنم عاشقانه
ميكشم روح آزردهام را به دنبال
تا كه تسكين بگيرد مگر با ترانه
روح شلاق خورده ولي باز سركش
روح تا بي نهايت فقط خودسرانه
كيستي تو؟ كه اين گونه با تو صبورم
گرچه باشد به دست تو هم تازيانه
با خودم هم نميسازم از بس لجوجم
با تو اما تهي ميشوم از بهانه
من نميدانم آيا فقط من چنينم ؟
يا تو هم مثل من عاشقي، شاعرانه
نه! چه گفتم؟! تو خود ذوق شعري، درختي
من كيام؟ مثل آغاز، مثل جوانه
حال و روز من و غم بدون تو اين است:
تكهاي چوب، در معرض موريانه
بي صداي تو يك لحظه آرامشم نيست
با تو سرشار آرامشم جاودانه
تو همان شعر نابي كه از شاعر خويش
كاملا برتري، مثل گل از جوانه
باورت ميشود؟ دائما در سماع است
نام تو در غزلهاي من غمگنانه
هيچ كس كوچه را زير گامش ندارد
كوچه خالي است از پرسههاي شبانه
بايد از اين هواي ملايم بنوشم
بعد برگردم آرام و عاشق به خانه
اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت
وي مرغ بهشتي كه دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده درين فكر جگرسوز
كه آغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمي پرسي و ترسم كه نباشد
انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماري
پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت
تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه كند رأي صوابت
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدي
پيداست نگارا كه بلند است جنابت
دور است سر آب ازين باديه هشدار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل
باري به غلط صرف شد ايام شبابت
اي قصر دل افروز كه منزلگه انسي
يارب مكند آفت ايام خرابت
حافظ نه غلامي است كه از خواجه گريزد
صلحي كن و بازا كه خرابم زعتابت
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
رفته بودیم هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من
کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو
اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
|
دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد |
لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد |
|
قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد |
نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد |
|
گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق |
تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد |
|
چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا |
دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد |
|
گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی |
به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد |
|
گر محقــر بود این خانه ولی هــــــــر چه بود |
یکشب از لـطف در این خــانه بمان می ارزد |
|
الغرض عشق به رســــــوائی و بد نامی ها |
به مـلامت شــــــــــدن و زخم زبان می ارزد |
|
با تو هر آنچه که آمد به نظر( رحــمان) گفت |
تو بـگو ، هر چه تو گوئی به همان می ارزد |
|
| |
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک روز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
تو از آن دگري، رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهان دگرم
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.یک روز توی مشرق زمین توی یک شهر بزرگ یک دختر بود.دختر قصه ی ما همیشه شاد بود توی شیطنت حرف اول رو می زد.با شیطنتش همه رو شاد می کرد.دخترک توی ناملایمت های روزگار دلش رو سپرده بود به خدا.به کسی دل نمی داد یعنی دیگه دل مال خودش نبود شده بودمال خدا.با خدا جونش حال می کرد.واسه خداش قصه می گفت شعر می گفت جک می گفت.با خداش می خندید و گریه می کرد...خلاصه از اینکه دلش رو به خدا داده بود شاد بود.روزها به خوبی سپری می شد اگه هم مشکلی بود به لطف خدا دخترک باهاش کنار می اومد.تا اینکه یک روز توی بازی روزگار یک پسر پیدا شد که از دخترک خوشش اومد.راز به دست آوردن دل دختر رو فهمید.رفت پیش خدا نشست و دل دختر رو از خدا خواست. پسرک قول داد که دختر رو تنها نذاره هیچ وقت پا رو دل دخترک نذاره.خدا حرفش رو شنید دلی که مال خودش بود به اون بخشید.دیگه دل دختر دست اون پسر بود.همه ی فکر و خیال دخترک اون پسرک شد.بعد از یک مدت که گذشت پسرک دیگه اونو نخواست.ازش خسته شد دل دختر رو برد و توی تنها یی ها دخترو یک جایی جا گذاشت.حالا پسرک رفته دخترک تنها نشسته ,دختر قصه شکسته دنبال دلش می گرده.دلش رو می خواد خدایا دخترک چه گناهی کرده؟ حالا دخترک از خنده ها بی زاره , با همه شادی ها قهره, دلش رو می خواد خدایا دخترک چه گناهی کرده؟ کار دخترک شده توی کنج تنهایی بشینه شب و روز بگه:خدایا دلی که سپردم به تو چرا دادی به کسی؟ حالا من دلم رو می خوام خدا به دادم می رسی؟تقدیم با اون که مثل خون تو رگهامه,مثل هوا تو ریه هامه,مثل یه بغضی تو صدامه,مثل اشکی تو چشمامه,اونی که بودنش واسم تولدی دوباره است,از خدای خوب و بزرگ براش شادی و سربلندی و پیروزی می خوام I LOVE YOU یا حق "
" تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ، در دشت کویر دل من نعمت بارانی فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ، عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی در آسمان تن ، زد عطر بی مهری آمد نم باران ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته شد نوبهاران طی ، آمد خزان از پی بر ماه من شد دی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته پیوند ما پیوند عشقی جاودانی بود حرف و حدیث ما کلام مهربانی بود گفتی به من تا زنده ام با تو می مانم نفرین به تو عشقت ولی بی ناگهانی بود گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ، در دشت کویر دل من نعمت بارانی فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ، عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی ***** تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم تو گریه می کردی ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته گفتی مگو هرگز ، هرگز خداحافظ من بی تو می میرم ، آهسته آهسته ، آهسته آهسته آهسته آهسته ، آهسته آهسته آهسته آهسته ، آهسته آهسته آهسته آهسته ، آهسته آهست "
" شوره زار ترک خورده نیز به دل میخندد و سرخی آسمان سیاهی چشمانم را به سخره میگیرد ، هر دو حق دارند . شوره زار اگر چه خشک و ترک خورده است اما میتواند فرش زیر پای مسافری خسته شود و آسمان نیز میتواند برای دل خود بگرید . اما من چه، دل از چشم و چشم از دل و من از هردو خسته ام... "
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" كسي ميخواهم، نمييابمش ميسازمش روي تصوير تو و تو با يك كلمه فرو ميريزياش تو هم كسي ميخواهي، نمييابيش ميسازياش روي تصوي من و من نيز با يك كلمه ... اصلا بيا چيز ديگري نسازيم و تن به زيبايي ابهام بسپاريم فراموش شويم در آنچه هست روي چمنهاي هم دراز بكشيم به نيلوفرهامان فرصت پيچش بدهيم بگذار دستهايم در آغوش راز شناور شوند روياي عشق در همين حوالي مبهم درد است شايد! "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو شب فـراق تو مىنالـم اى پرى رخسار چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو دمى تـو شربت وصلـم ندادهاى جانـا هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی! دوستت دارم فراموشم نكن "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
" هرگاه دیدی کسی به آبروی دیگران می تازد سعی کن ترا نشناسد در گفتن عیب کسی شتاب مکن شاید خدایش بخشیده باشد آنچه نمی دانی نگو و آنچه لازم نیست بر زبان نیاور "